تبليغاتX
نوزاد طبیعت

وقتي زندگي برايت سخت شد ، يادت باشد " درياي آرام هيچوقت ناخداي قهرمان نمي سازد "

 

 

 

نوشته شده توسط مهنوش در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 13:1 | لینک ثابت |
و خداوند سکوت را آفرید
 
 
سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف، يعني تمرين

برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.


سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.


هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته
هااست.


موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.


سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم،
در
پيش از اين.


سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.


سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.


سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.


بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسم حق
السکوت، مي فروشانند.


سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق.


سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.


بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي
شکنند.


سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است.


آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.


ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط

در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.


آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر
اميدواري مي دهند.


وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند.


سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.


سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.


سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج است.


خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.


زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير،
انار
خشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.


بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش،
غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد.


سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.


غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که، شاگرد قديمش را

در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلوزيون مي بيند.


آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين،

فقط نگاه مي کند.


در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند، سکوت
برقرار است.


بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حيف که زبانشان آخر همه را
به باد مي دهد.


آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.


تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها، در سکوتي بي ادعا، عابران را
راهنمائي مي کنند.


تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان
از هم فاصله مي گيرند.


کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.


سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.


بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در
قبالش گرفته باشند.


در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ
بي جايت را، هرگز نمي بخشايند.


سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد.


دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.


تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را، از زباني به زبان ديگر
ترجمه کند.


قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.


هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ،
نگاهت
مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد.


آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند.


خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش.


آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.


درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد، در عوض زبان ِ
سرخ،
سرِ سبز را به باد مي دهد، بهتر نيست، مار در لانه بماند و سر بر گردن.

مارک تواين مي گويد:
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز
کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد
 

 

نوشته شده توسط مهنوش در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 11:54 | لینک ثابت |

There was a one with Warren Buffet, the second richest man who has donated $31 billion to charity.
 
مصاحبه اي بود در شبكه سي ان بي سي با آقاي وارنر بافيت، دومين مرد ثروتمند دنيا كه مبلغ 31 بيليون دلار به موسسه خيريه بخشيده بود.
 
Here are some very interesting aspects of his life:
 
در اينجا برخي از جلوه هاي جالب زندگي وي بيان شده:
 
1. He bought his first share of stock at age 11 and he now regrets that he started too late!
 
1- او اولين سهامش را در 11 سالگي خريد و هم اكنون از اينكه دير شروع كرده ابراز پشيماني مي نمايد!
 
 2. He bought a small farm at age 14 with savings from delivering newspapers.
 
2- او از درآمد مربوط به شغل توزيع روزنامه ها، يك مزرعه كوچك در سن 14 سالگي خريد.
 
 3. He still lives in the same, small 3-bedroom house in midtown Omaha , that he bought after he got married 50 years ago. He says that he has everything he needs in that house. His house does not have a wall or a fence.
 
 
3- او هنوز در همان خانه كوچك 3 اتاق خوابه واقع در مركز شهر اوماها زندگي مي كند كه 50 سال قبل پس از ازدواج آنرا خريد. او مي گويد هر آنچه كه نيازمند آن مي باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه ديوار يا حصاري مي باشد.
 
 4. He drives his own car everywhere and does not have a driver or security people around him.
 
4- او همواره خودش اتومبيل شخصي خود را مي راند و هيچ راننده يا محافظ شخصي ندارد.
 
5. He never travels by private jet, although he owns the world's largest private jet company.
 
 
5- او هرگز بوسيله جت شخصي سفر نمي كند هرچند كه مالك بزرگترين شركت جت شخصي دنيا مي باشد.
 
6. His company, Berkshire Hathaway, owns 63 companies.He writes only one letter each year to the CEOs of these ompanies, giving them goals for the year. He never holds meetings or calls them on a regular basis. He has given his CEO's only two rules.
 
6- شركت وي به نام بركشاير هات وي، مشتمل بر 63 شركت مي باشد. او هرساله تنها يك نامه به مديران اجرائي اين شركتها مي نويسد و اهداف آن سال را به ايشان ابلاغ مي نمايد. او هرگز جلسات يا مكالمات تلفني را بر مبناي يك شيوه قاعده مند برگزار نمي نمايد. او به مديران اجرائي خود 2 اصل آموخته است:
 
Rule number 1: Do not lose any of your shareholder's money.
 
اصل اول: هرگز ذره اي از پول سهامداران خود را هدر ندهيد.
 
Rule number 2: Do not forget rule number 1.
 
اصل دوم: اصل اول را فراموش نكنيد.
 
7. He does not socialize with the high society crowd. His pastime after he gets home is to make himself some popcorn and watch television.
 
7- او به كارهاي اجتماعي شلوغ تمايلي ندارد. سرگرمي او پس از بازگشتن به منزل، درست كردن مقداري ذرت بوداده (پاپكورن) و تماشاي تلويزيون مي باشد
 
8. Bill Gates, the world's richest man, met him for the first time only 5 years ago. Bill Gates did not think he had anything in common with Warren Buffet. So, he had scheduled his meeting only for half hour. But when Gates met him, the meeting lasted for ten hours and Bill Gates became a devotee of Warren Buffet.
8- تنها 5 سال پيش بود كه بيل گيتس، ثروتمندترين مرد دنيا، او را براي اولين بار ملاقات نمود. بيل گيتس فكر نمي كرد وجه مشتركي با وارنر بافيت داشته باشد. به همين دليل او ملاقاتش را تنها براي نيم ساعت برنامه ريزي نموده بود. اما هنگامي كه بيل گيتس او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت 10 ساعت به طول انجاميد و بيل گيتس يكي از شيفتگان وارنر بافيت شده بود.
 
9. Warren Buffet does not carry a cell phone, nor has a omputer on his desk. His advice to young people: 'Stay away from credit cards and invest in yourself and remember:
 
9- وارنر بافيت نه با خودش تلفن همراه حمل مي كند و نه كامپيوتري بر روي ميزكارش دارد. توصيه اش به جوانان اينست كه: از كارتهاي اعتباري دوري نموده و به خود متكي بوده و بخاطر داشته باشند كه:
A.
Money doesn't create man, but it is the man who created money.
الف) پول انسان را نمي سازد، بلكه انسان است كه پول را ساخته.
B.
Live your life as simple as you are.
ب) تا حد امكان ساده زندگي كنيد.
 C.
Don't do what others say. Just listen to them, but do what makes you feel good.
ج) آنچه كه ديگران مي گويند انجام ندهيد. تنها به آنها گوش فرا دهيد و فقط آن چيزي را انجام دهيد كه احساس خوبي را به شما عرضه مي كند.
D.
Don't go on brand name. Wear those things in which you feel comfortable.
 
د) بدنبال ماركهاي معروف نباشد. آن چيزهائي را بپوشيد كه به شما احساس راحتي دست ميدهد.
E.
Don't waste your money on unnecessary things. Spend on those who really are in need.
 
ه) پول خود را بخاطر چيزهاي غير ضروري هدر ندهيد. تنها بخاطر چيزهائي خرج كنيد كه واقعا به آنها نياز داريد.
F.
After all, it's your life. Why give others the chance to rule your
life?'
 
و) نكته آخر اينكه، اين زندگي شماست. چرا به ديگران اين فرصت را مي دهيد كه براي زندگيتان تعيين تكليف نمايند؟
 
 


نوشته شده توسط مهنوش در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 11:20 | لینک ثابت |

My gift to you this Christmas is a wish from a friend who cares for you

a wish for all things good in life
and success in all that you do

My wish like Santa, can't be seenbut believe, dare to dream
 
Merry Christmas
 
 
نوشته شده توسط مهنوش در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 12:59 | لینک ثابت |

اگر يک قورباغه تيزهوش وشاد را برداريد وداخل يک  ظرف  آب جوش بيندازيد قورباغه چه کار مي کند؟

 

بيرون مي پرد!درواقع قورباغه فورا به اين نتيجه مي رسد که لذتي در کار نيست وبايد برود!

 

حالا اگر همين قورباغه يا يکي از فاميلهايش را برداريد وداخل يک ظرف آب سرد بيندازيد وبعد ظرف را روي اجاق بگذاريد وبتدريج به آن حرارت بدهيد قورباغه چه کار مي کند؟

 

استراحت ميکند...چند دقيقه بعد به خودش مي گويد:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنيد يک قورباغه آب پز آماده است.

 

نتيجه اخلاقي داستان!

زندگي به تدريج اتفاق مي افتد.ماهم مي توانيم مثل قورباغه داستانمان ابلهي کنيم و   وقت را از دست بدهيم وناگهان ببينيم که کار از کار گذشته است .همه ما بايد نسبت به جريانات زندگي مان آگاه وبيدار باشيم.

 

سوال؟

اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد وببينيد که بيست کيلو چاق شده ايد نگران نمي شويد؟

البته که مي شويد!سراسيمه به بيمارستان تلفن مي زنيد :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ بدهد، يک کيلو اين ماه،يک کيلو ماه آينده و...آيا بازهم همين عکس العمل را نشان مي دهيد؟نه!با بي خيالي از کنارش مي گذريد.

براي کساني که  ورشکسته مي شوند ،اضافه  وزن  مي آورند يا طلاق  ميگيرند  يا آخر ترم  مشروط  مي شوند! اين حوادث دفعتا اتفاق نمي افتد يک ذره امروز،يک ذره فردا وسر انجام يک روز هم انفجار و سپس مي پرسيم :چرا اين اتفاق افتاد؟

 

زندگي ماهيت انبار شوندگي دارد.هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده مي شود، مثل قطره هاي آب که صخره هاي سنگي را مي فرسايد.

 

اصل قورباغه اي به ما هشدار مي دهد که مراقب تمايلات خود باشيد!

 

ما بايد هر روز اين پرسش را براي خود مطرح کنيم :به کجا دارم مي روم؟آيا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفي است بي درنگ بايد در کارهاي خود تجديد نظر کنيم.

 

خلاصه کلام

شايد اين نکته رعب انگيز باشد اما واقعيت اين است که هيچ ثباتي در کار نيست يا بايد به جلو پيش برويد يا بلغزيد وپايين بيفتيد.

 

 

برگرفته از کتاب ارزشمند آخرين راز شاد زيستن

نوشته آندره متيوس

 

 

 

نوشته شده توسط مهنوش در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 14:4 | لینک ثابت |
 
* To fall in love.
عاشق شدن
* To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخنديد که دلتون درد بگيره
* To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اينکه از مسافرت برگشتيد ببينيد هزار تا ايميل داريد
* To go for a vacation to some pretty place.
به يه حای خوشگل بريد برای مسافرت
* To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از راديو گوش بديد
* To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بريد و به صدای بارش بارون گوش بديد
* To leave the! shower and find that the towel is warm.
از حموم که اومديد بيرون ببينيد حولتون گرمه !
* To clear your last exam.
آخرين امتحانتون رو پاک کنيد
      
* To laugh at yourself looking at mirror, making faces.:)))
برای خودتون تو آينه شکل در بياريد و بهش بخنديد
* Calls at midnight that last for hours.:))
تلفن نيمه شب داشته باشيد که ساعتها هم طول بکشه
* To laugh without a reason.
بدون دليل بخنديد
* To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنويد که يه نفر داره از شما تعريف می کنه
* To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of
hours.
از خواب پاشيد و ببينيد که چند ساعت ديگه هم می تونيد بخوابيد
* To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنيد که شخص خاصی رو به ياد شما می ياره
* To be part of a team.
عضو يک تيم باشيد
* To make new friends.
دوستای جديد پيدا کنيد
* To feel butterflies! in the stomach every time that you see that person.
 وقتی "اونو" ميبينيد دلتون هری بريزه پايين !
* To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنيد
* To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون داريد رو خوشحال ببينيد
* To use a sweater of the person that you like and find that it still
smells of their perfume.
پليورش رو بپوشيد و ببينيد هنوزم بوی عطرش رو ميده

* See an old friend again and to feel that the things have not changed.
يه دوست قديمی رو دوباره ببينيد و ببينيد که فرقی نکرده
* To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنيد
* To have somebody tell you that he/she loves you.
يکی رو داشته باشيدکه بدونيد دوستتون داره
* To laugh .......laugh. .......and laugh ...... remembering stupid things
done with stupid friends.
يادتون بياد که دوستای احمقتون چه کار های احمقانه ای کردند و بخنديد و بخنيد و ....... بازم بخنديد
These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظه های زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونيم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
          زندگی يک مشکل نيست که حلش کرد بلکه يه هديه است که ازش لذت برد
 
نوشته شده توسط مهنوش در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 11:38 | لینک ثابت |

چقدر شبيه خودت ميشوي وقتي ............ ...

+ به ترانه خواني قلبت گوش مي سپاري... چه زيبا عشق الهي را زمزمه مي كند....
+ سختي هاي زندگي را با آرامش تدبير و شجاعت پشت سر مي گذاري! زيرا مي داني خدا درسي بيش از ظرفيتت به تو نمي دهد....
+ بر روي صفحه ي ذهنت فقط و فقط لحظه هاي خوش را نقش ميزني!!
+ در بد ترين شرايط زندگي هم زمزمه مي كني: آرامش~!
+ هر گاه كسي از تو مي خواهد كه پندي به او بدهي مي گويي: هميشه به خدا توكل كن!
+ در زندگي ات فقط روزهايي را به حساب مي آوري كه حد اقل يك كار خوب انجام مي دهي اين كار خوب مي تواند يك لبخند گرم باشد...!
+ مي داني كه بهترين راه براي شاد زيستن شاد كردن ديگران است...!
+ هر اتفاقي كه در زندگي ات مي افتد سعي مي كني از آن درسي بياموزي. چون ميداني كه خدا بي دليل آن اتفاق را در زندگي ات قرار نداده است!!!
+ هيچ وقت نگران فردا نيستي . چون ايمان داري كه فردا خيلي خيلي بهتر از امروز است...
+ مي داني كه تنها راه رسيدن به آرامش در اين آشفته بازار دنيا اين است كه به خدا اعتماد كني...

 

نوشته شده توسط مهنوش در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 11:42 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مهنوش در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 12:26 | لینک ثابت |

 

 

 وقتي خوش و شاد هستي عهد و پيمان مبند

وقتي ناراحتي جواب نده

وقتي عصباني هستي تصميم نگير

دوباره فكر كن ......عاقلانه رفتار كن

نوشته شده توسط مهنوش در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 13:15 | لینک ثابت |
این نامه " چارلی چاپلین " است به دخترش " ژرالدین" ،
نامه کسی که نه مسلمان است و نه حتی ایرانی، و به قول ما فقط یک دلقک است!

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است ٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن ٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی ٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد ٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم ٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم. وقتی بچه بودی ٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬ قصه اژدهای بيدار در صحرا ٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد ٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو.
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين ٬ رويا.....

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه ٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان ٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره.
اسمش يادته؟ چارلی " .
آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است، برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی ٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


.......... تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور ٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم.
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست.
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را ٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن ٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی دخترم ، نه بیشتر.
هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند.
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست.
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است، نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد.

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ".

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت.
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم ٬
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام ٬ و همیشه و هر لحظه ٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند ٬ نگران بوده ام ٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم :
مردمان بر روی زمین استوار ٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند .
شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.
آن شب ٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است.
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند ٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند.
دل به زر و زیور نبند ٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد.......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم.

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند .
 به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم.
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیرتر نخواهد کرد

نوشته شده توسط مهنوش در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 15:48 | لینک ثابت |
"نشانه هاي عاشق شدن"

 

شما با افراد بسياري برخورد كرده و در تماس بوده ايــد، اما اخيـرا" بـا شـخـصـي روبـرو شـده ايـد كـه احـســـاس متفاوتي نسبت به وي داريد ولي مطمئن نيستيد كه او  همان شخصي است كه دنبالش بوده ايد. براي رسيدن به جواب خود در اين قـسـمـت 10 عـلامـتـي كـه نـشـان ميدهد عاشق او شده ايد را مي خوانيد.

نشانه ۱

نامزد يا همسر قبلي خود را فراموش كرده ايد: معمولا" بعد از برهم خوردن يك رابطه تا زماني طولاني طرفين به يكديگر فكر مي كنند و اغلب به اين مي انديشند كه آيا راه درستي را انتخاب نموده اند يا خير. بسته به مدت زمان با هم بودن اين شك و ترديدها بيشتر نمايان ميشوند. از زماني كه او را ديده ايد، ديگر فكر برگشت به نامزد پيشين خود را به سر راه نميدهيد و تمايلي به برقراري رابطه مـجدد نـداريد. فكر كنيد، نامزد قبلي شما ديگر مانند گذشته برايتان جالب نيست.

نشانه۲

نمي توانيد به او فكر نكنيد: فكر شما سـراسـر از يـاد و انـديـشـه او اسـت. بـي دليـل به فـكر شـما مـي آيد و از خود ميپرسيد كه آيا به اندازه نصف اندازه اي كه به او فكر ميكنيد، او به شما فكر ميكند؟ در شگفتيد كه در ذهن او چه ميگذرد يا حتي فكر تماس گرفتن با او به سرتان ميزند ( اما بدليل ترس از نپذيرفتن او از اين كار خودداري ميكنيد.) اما وضعيت وخيم تر مي شود. با دوسـتان خـود بيرون ميرويد و به چيزي در ويترين مغازه نگاه مي كنيد و به اين مي انديشيـد كه او تـا چه اندازه به آن شيء بخصوص علاقه مند است . او آخرين چيزي است كه پيش از خواب به فكر شما مي آيد و اوليـن چيـزي اسـت كه بعد از بيدار شدن به ذهن شـما خطور مي كند - و حتي چندين بار روياي او را ديده ايد.

نشانه ۳                                                                  

براي او اهميت قائليد: اگر عاشق كسي باشيد، دوست داريد هـمـه چـيز درمورد او بدانيد: اينكه او كيست؟ به چي فكر ميكند و چه چيز او را مي خنداند. به او و احساساتش واقعا" اهميت ميدهيد. اگر بفردي علاقه حقيقي داشته باشيد،اگر او روز بدي داشته باشد و يا بخاطرموضوعي ناراحت باشد، شما نيز غمگين و پريشان ميشويد.

نشانه ۴

شخصيت و خصوصياتش براي شما فريبنده و دلربا است: حركات او هنگام غذا خوردن، قدم زدن، صحبت كردن و همچنين عادتهايش در انجام كارهابراي شما  شادماني فراواني به دنبال خواهد داشت. او چيزهايي مي گويد كه باعث تمايزش با ديگران مي شود، و شما اين را دوست داريد. علتش را نمي دانيد ولـي دانـسـتـنـش نـيـز بـرايـتان اهـميتي ندارد. شما او را به همين صورتي كه هست دوست داريد.

نشانه ۵

ارتباط تنگاتنگي با او داريد: شما نمي توانيد عاشق كسي باشيد كه با او هيچ تناسخي نداشته باشيد. اگر شمـا و او در يك طول موج قرار داشته، و عقايد مشابهي داريد،اين يك نشانه محكم محسوب ميگردد. هم فكر بودن در مسائل گوناگون، گرفتن تصميمات مشابه و يكسان حاكي از آن است كه ميتوانيد عاشق او باشيد.

نشانه ۶

افراد ديگر، زياد به چشمتان نمي آيند: با اينكه ممكن است نتوانيد از براندازكردن يك زن (يا مرد) زيبا كه از كنار شما رد ميشود صرفه نظر كنيد، هنگاميكه عاشق باشيد، ديگر رادار شما براي رد يابي ديگران خوب كار نكرده و بقيه در مقايسه با فرد مورد علاقه شما جالب نخواهند بود. به علاوه مانند قبل تمايلي به گپ زدن با جنس مخالف نخواهيد داشت. به تدريج احساس خواهيد كرد كه او تنها فرد مورد توجه شما در يك جمع است و كسي است كه به دنبالش بوده ايد.

نشانه ۷

عاشق وقت گذراندن با او هستيد: اين مسئله اي واضح ولي در عين حال با اهميت است. شما به دنبال ديــدن او هستيد و مهم نيست كه هر دوي شما چه كار خواهيد كرد. اخيرا" قـدم زدن بـا او، زيـبا ترين راه گذراندن يك بعد از ظهر است. به علاوه وقتي كه از او دوريد، آرزو مي كنيد كه پيش شما بود. اگر بعد از گذشت يك مدت طولاني (مثلا" يك يا دو ماه) مي بينيد كه چراغ ياهو مسنجر او روشن است، هرگز به او نمي گوئيد ده دقيقه صبر كن تا من كارم را انجام دهم و بعد با تو چت كنم. بلكه همه كارهايتان را كنار گذاشته و وقتتان را براي همان لحظه خاص به او اختصاص ميدهيد.

نشانه ۸

مطابق با ميل او رفتار ميكنيد: سعي مي نماييـد با اينكه برخي از كارها مثل رفتن به كتابخانه يا نمايـشگاه براي شما خوشايند نـيسـت، ولـي بـخاطـر خـواسـتـه او بدون جبهه گيري و مخالـفـت به انجام آنها ميپردازيد. متوجه خواهيد شـد كه خـود را با اميال و برنـامه هاي او وفــق داده و در موارد گوناگون همراهيش مي كنيد.

نشانه ۹

اولويتهاي ديگر، عقب نشيني ميكنند: شما عادت كرديد ظهر ها به باشگاه ورزشي برويـد، امـا اگـر او بـراي نـهار وقـت داشـت، ترجيح ميدهيد با هم به رستوران برويد. شما ديـگر مـانند گذشته آن آدم سخت كوشي نيستيد كه كارهاي ناتمام خود را آخر هـفـتـه ها با خودش بـه خـانه مـي آورد تـا آنـها را انجام دهد بجايش ترجيح ميدهيد آخر هفته خود را با او بگذرانيد. ليست كارهاي روزانه كه هميشه اصرار در انجام دادن آنها داشتيد، اكنون به علت با او بودن ديگر رونقي ندارد و توجهي به آن نمي شود.

نشانه ۱۰

شما به آينده اي فكر ميكنيد كه او نيز جزئي از آن است: در ذهنتان با او آينده اي نامحدود داريد. اين آينده فقط محدود به آخر اين هفته نيمشود بلكه ساليان سال ادامه خواهد يافت. وقتي براي سفر بعدي خود برنامه ريزي ميكنيد، به اين فكر ميكنيد كه براي ماه عسل با او خواهيد بود. هنگاميكه براي سه ماه بعد به يك جشن عروسي دعوت ميشود، با اينكه سه ماه مانده، از اكنون از او مي خواهيد كه همراه شما در آن مراسم شركت كند.

اگر شما مجموعه اين علائم را نداريد بدانيد كه عاشق نيستيد و فقط يك هوس گذرا ميباشد و هرگز بيشتر از سه سال طول نخواهد كشيد.

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهنوش در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 10:48 | لینک ثابت |

موفقيت در انتظار شماست ............ دنبال شكست نباشيد .

 

نوشته شده توسط مهنوش در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 14:50 | لینک ثابت |

عاشق خود شدن شروع يك رمانس در سراسر زندگي است .

آزمون خود شيفتگي :

جملات زير را از ۱ تا ۵ درجه بندي كنيد . به طوري كه به هر كدام از جملاتي كه اصلا صحيح نمي دانيد عدد ۱ ، و به جملاتي كه خيلي صحيح مي دانيد عدد ۵ را اختصاص دهيد .

۱- من خيلي دوست دارم از من عكس بگيرند.

۲- همواره در مورد سنم حقيقت را بيان مي كنم

۳- تلاش مي كنم موهاي سفيدم را پنهان كنم

۴- از كانون جلب توجه ديگران بودن لذت مي برم

۵- نمي خواهم به طور غير رسمي صحبت كنم

۶-به آراستگي خود حتي زماني كه تنها هستم ، اهميت ميدهم

۷- همواره وزن خود را تحت نظر دارم

۸- به طور منظم ورزش مي كنم

۹-دوست ندارم هيچ قسمت از بدنم را تغيير دهم

۱۰- در مورد هيچ قسمتي از بدنم احساس شرم نمي كنم

۱۱- از لخت شدن در يك اطاق تعويض لباس عمومي باكي ندارم

حالا امتيازاتونو جمع كنين ( با خودتون صادق باشين خوب)

۲۵-۱۲ : به نظر مي رسه چندان رضايتي از وضعيت بدنت نداري و دوست داري تغييرش بدي

۳۵-۲۶ :به نظر مي رسه كه نسبت به وضعيت بدنت و چگونگي ظاهر شدنت در بين مردم احساس خوبي داري ولي بدتم نمياد كه ظاهرتم عوض كني .

۵۵-۳۶ : ديگه آخر اعتماد به نفسو و خود شيفتگي هستي

 

 

نوشته شده توسط مهنوش در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 14:40 | لینک ثابت |

 

Somebody loves you

 

Somebody  loves you more than you Know

Somebody goes with you wherever you go

Somebody really and truly cares

And lovingly listens to all of your prayers

 

Don’t doubt for a minute

       That this is not true

For GOD loves his children

       And take care of them too ….

And all of his treasures

      Are yours to share

If you love HIM  completely

     And  show HIM you care ….

And if you “ WALK IN IN HIS FOOTSTEPS “

     And have the faith to believe

There ‘s nothing you ask for

    That you will not recieve

 

کسی بسیار بیش از آنچه فکر کنی تو را دوست دارد

کسی هست که در هر قدم یاری ات می کند

کسی که حقیقتا به تو و بودنت اهمیت می دهد و

اوست که به نجواهایت عاشقانه گوش می سپارد .........

 

آری ، هرگز در صحت این کلمات شک نکن

چرا که خدا بندگانش را دوست دارد و از آنها مراقبت می کند ......

تمامی گنجینه های او در اختیار توست تا از آن استفاده کنی

اگر تو نیز از صمیم قلب او را دوست بداری و

نشان دهی که به حضورش اخمیت می دهی

اگر با ایمان به او پایت را درست جای پای او بگذاری

چیزی وجود نخواهد داشت که طلب کنی و بدست نیاوری

نوشته شده توسط مهنوش در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 19:59 | لینک ثابت |

آموخته ام که

 

آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی ، شگفت انگیز ترین چیز در بزرگسالی است .

 

آموخته ام که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است ، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند .

 

آموخته ام که پول شخصیت نمی آورد .

 

آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند .

 

آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید . پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز بدست آورم .

 

آموخته ام که چشم پوشی از حقایق ، آنها را تغییر نمی دهد .

 

آموخته ام که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .

 

آموخته ام که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد .

 

آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

 

آموخته ام که زندگی دشوار است ، اما من از او سخت ترم .

 

آموخته ام که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد .

 

آموخته ام که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم .

 

آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن ، نگاه را وسعت داد .

 

آموخته ام که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم ، اما می توانم نحوه برخورد با آن راانتخاب کنم .

 

آموخته ام که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادیها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید .

 

آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن ، نگاه را وسعت داد .

نوشته شده توسط مهنوش در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 0:24 | لینک ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar